على اكبر دهخدا
924
امثال و حكم ( فارسى )
زنخ نرم داشتن . مساعد و همراه يارام و مطيع بودن . مثال : مركب من بود زمان پيش از اين * كرد نتانست ز من كس جداش . . . تا بمرادم زنخش نرم بود * پاك صواب است تو گفتى خطاش . ناصر خسرو . زن خوب و فرمانبر و پارسا * كند مرد درويش را پادشا . رجوع به : اگر پارسا باشد . . . ، شود . زن خود بوسيدن پنبه جائيدن است . جامع التمثيل . زندان زيبا نشود گرچه بپوشند به ديبا . * ( زندان تو آمد بسزا اين تن و . . . ) ناصر خسرو . زندان نه همى دزد و دغا را بند است * آنان را بند و ديگرانرا پنداشت . ( دنيا كاهلش اسير چون و چند است * عبرتگه مردم سعادتمند است . . . ) سحابى . بيت مثلى اين رباعى را بنام واعظ قزوينى نيز ديدهام . زند بر هركسى فصاد صد نيش * ولى دستش بلرزد بر رگ خويش . نظامى زندگانى بمراد همه كس نتوان كرد * ( خاطرى چند اگر از تو بود شاد بس است . . . ) صائب . نظير : رضاى دوست بدست آرو ديگران بگذار . زندگانى چو نبودش حاصل * مرد عاقل در آن نبندد دل . سنائى . زندگانى چه كوته و چه دراز * نه در آخر بمرد بايد باز ( . . . هم به چنبرگذار خواهد بود * اين رسن را اگرچه هست دراز . خواهى اندر عنا و شدت زى * خواهى اندر نشاط و نعمت و ناز خواهى اندكتر از جهانبپذير * خواهى از رى بگير تا بحجاز اين همه بود و باد تو خوابست * خوابرا حكم نى مگر بمجاز اينهمه روز مرگ اگر بينى * نشناسى ز يكدگرشان باز ناز اگر خوابرا سزاست به شرط * نسزد جز تو را كرشمه و ناز . ) رودكى . زندگيست در كنف تيغ * ور نيست در طريق دگر نيست . ( هان . . . ) كمالى . زندگيرا زوال در پيش است * زندهء بىزوال يزدان است . اديب صابر . زندگى گنجيست كش روز و شبان دزدد سپهر * با چنين دزدى نيايد ابيضى و اخضرى . حضرت اديب . زنده بگور شدن . مثال : از خاك مراد هند تا گشتم دور * شد ديدهام از مشت پشيمانى كور حب الوطنم گرفت دامن ورنه * عاقل نرود بپاى خود زنده بگور . آقا هدايت اللّه . رجوع به : بپاى خود بگور . . . ، شود .